پرستویی که پرواز میداند

+اون شب که همه حالمون بد بود و خسته بودیم .. من زیر شالگردنم قایم شده بودم و داشتم به این فکر میکردم که تنها برگردم اتاق و باز شلوغیا و دوستای بچه ها ... زهرا گفت با جواد بریم بیرون .. رفتیم . آهنگ و خوشحالی و دود . کاخک سرد ... چرا موهاتو کوتاه کردی ؟ تهش رفتیم سینما ... اشنوگل تا 10:30 از طرف دانشگاه همه بودن ..چقدر دختر کنار زهرا سرفه کرد :)) استرس و نعمتیان .. عطر زهرا .. دستکشامو جا گذاشتم توو ماشین دوستش پیداش کرد :)) (یکشنبه )


+ ریاب و و کرسی و جوشپره های خوشمزه .. دزدگیر ماشین قطع شو تو رو خدا ، بچه ها اینا آشنان :))    شب زهرا اومده میگه برقصیم هضم بشه :)) (چهارشنبه)


+پنجشنبه .. خواب بد .. دل تنگی برای مامان .. وقتی خوابیدم احساس کردم مامانمم رو مبل کنارم خوابه .. مثل همیشه ساعت 4 . کابوس ...ریه درد. ظهر حرف زدن با سارای خوبم که حواسش ب حالم هست ..شب حرف زدن و فیلم نصفه و نیمه سخنرانی پادشاه .. و شاید یک اشتباه احمقانه ی طاها ! 

رویا رو دوباره پیدا کردم ..حرف زدیم و از دلتنگیامون گفتیم برا همدیگه  :)


+ دیگه مثل قبل نمیتونم بخوابم .. همش میپرم از خواب با یه تکون محکم و چشای خسته ..جمعه ست و ابری وباد میاد . پرده رو یکم میزنم کنار بوی برگای شمعدونیم میخوره توو صورتم ..زنده میشم و پرده رو میکشم ... 

ادامه میدیم ...با روشنایی و لبخند ؟ نه با غم تنهایی بدون تنها بودن . اما هنوزم لازمه بازیگر باشم .. بازیگر نور .. چون بهش نیاز دارم ..

  • swallow ..

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی