پرستویی که پرواز میداند

+گاهی اتفاق هایی میفته که بهت نشونه میده بری سمت چیزی که تردید داشتی .. حالا هم mri  علاقه مندم کرد و با یه بار خوندنش فهمیدم چقدر جذابه ، من که در حال تجربه کردنم .. بهتر نیست که اینم برم ؟ میدونم مقاومت ذهنیم به خاطر چیه ... چون میترسم سخت باشه و گم بشم توش ولی دکتر منتظر یه چزی بهم گفت که باورم نمیشه .... شاید همین یه جمله بس بود تا من چیزهایی رو از درونم بکشم بیرون و روش برنامه بریزم که هیچوقت جرعت نداشتم

+مثل هزار بار قبل باز میخوام تغییر بدم این بار ادم الفا نیست فقط ، یه حسی باعث شده که بیشتر به دیگرانم توجه کنم . مشکل از نبود فروتنی بود و تفکر این که من مرکز دنیام . بد نیست ولی اخلاقی نیست وقتی 100% زندگیت این شکلی بخواد بگذره .

+ چیزهایی میبینم که میترسم از ماده گرایی و راهی که زشتیش انتهایی نداره . رهایی اون شکلی نبود که من فکر میکردم و از اشتباهم میترسم . وقتی نصف نیاز اصلی رو بخوای فراموش کنی حتما همیشه حس میکنی یه چیزی کمه .. یه چیزی داره لنگ میزنه ...خوشبختی بیشتر از هر چیزی نظم توی مغزه و من الان کاملا میفهمم چقدر نیاز دارم به یاغی نبودن نسبت به خودم و ...


+ هنوزم که فکر میکنم تو درست ترین ادم زندگی من بودی واگه میشد که ادامه داشته باشی حتما خوشحال تر از این بودم که الان هستم . و هیچوقت به خاطر اعتمادی که بهت داشتم کارهایی رو نمیکردم ... از چیزهایی که براشون ناراحتم اون دنیای ظریف از دست رفته ست .جایی که توبودی توش بدون اینکه چیزی رو خراب کنی .

این مدت جاهایی قرار گرفتم که زیادی زمخت بودن و ادمها و تجربه ها...

دلم برگشتن به درون رو میخواد و یک زندگی بدون شوآف با تعدادی ادم درست ..میدونم که جاده ای که رفتم و تجربه کردم پر از چیزهای نادرست بوده و میخوام تغییرش بدم . دلم نظم توی مغز رو میخواد .

+ دنیای واقعی فرق داشت با چیزی که تصورم بود و این خوبه که فهمیدمش . نیاز دارم دوباره چهارچوب بسازم ..حرمت خودم رو شکستم .

+سرماخوردم و این حس ارامش توی سرماخوردگی رو دوست دارم ..

+عصر که خواب و بیدار بودم ازش معذرت خواهی کردم که یهو انقدر یاغی شدم ..داشتم به این فکر میکردم که چرا دارم برای چیزهای گذرا انقدر دست و پا میزنم ؟فقط میدونم چیزهایی رو برای ادمهای اطرافم توی این گذر زمان به جا میذارم و بهتره چیزهای خوبی هدیه بدم بهشون .. بعضی وقتا این یاغی بودنه تواضعو کامل از زندگیم حذف کرده و تبدیلم کرده به یه ادم نسبتا خودخواه

+ میدونی چیه ؟ بهترین گزینه رو تیک زدن توی بدترین شرایط .

+چه جذابه این بزرگ شدن ، همین دیروز که فریاد میزدم و الان خجالت میکشم از کاری که کردم خودش یه دستاورده که دیگه تکرارش نکنم .. یا روی روح بقیه خط نندازم.

+میدونم امین هم روزی تموم میشه ، ترجیح میدم براش موسیقی و زبان و یه راه جدید به جا بذارم که شاید توی نتیجه ی زندگیش تغییری بده حضور کوتاه من .

+ دلم اوریگامی میخواد ، مجسمه سازی ، پیانو و سازدهنی ، طراحی ، طبیعت گردی ...حتی اواز

+باید تمرکز کنم ..و بشینم بنویسم چی میخوام از خودم توی مدتی که هستم


+ یاغی بودن رو به پایانه برام .. میدونم که اینجوری خیلی به روحم ضربه زدم اما الان پشیمون نیستم از اشتباه کردن .

+ تو نمیدونستی که عشق چقدر سنگین و کشنده ست .. تو اشک های داغت روی گونه هاتو حس نکرده بودی .. تو نگرانی های بی اندازه ندیده بودی .. تو هر کاری برای عشق کردن رو ندیده بودی .. تا قبل از اینکه بیاد . و چه سخت بود باور این ها و دیدنش بعد از یک عمر بدون عشق زیستن . و الان تو دیگه اون آدم سابق نیستی حتی اگه احساس رو گذاشته باشی یه جایی از قلبت که برای یه مدت نبینیش .

+ از الان به بعد پنجره هایی هستن که درد میکشن ...

+ من دیدم پس زدن عقل رو و خواستن دل رو ..

+ داشتم به سن فکر میکردم ..51 روز دیگه 21 سالگیم تموم میشه و شروع روزهای 22 . ولی من هنوز فکر میکنم 19 ساله ام از درون و کلی راه نرفته دارم و غمگین نیستم

+ 9/9/97 ریاب .. در آبی قدیمی .. ایوون و شاخه ی انگور .. خواب و صدای نفس هایی که نزدیک هم بودن .. خوشبختی خوردن یک بشقاب جوشپره ی دو نفره و شب قبلش عطر نرگس هایی که برام گرفته بودی و من هی از بوییدنش عشق میکردم و تو دلتنگ شده بودی ... فندک تبدار.

+ توی یه نقطه ی بحرانی زندگیم گیر کردم .. البته یه بحرانی که میتونم حلش کنم اما هزینه زیاد داره . هزینه ش هم شکستن دل یه ادم میتونه باشه و چیزای دیگه . واقعا طاقت این همه مقاومت کردن رو ندارم دیگه . میدونم لازمه از قلب و روحم محافظت کنم اما این مثل یه چیزی شده که اونا رو هم درگیر کرده .. به خودم یه هفته وقت دادم که ترمیم بشم و اگه نشد تصمیم های سخت تری بگیرم . مثلا برگشتن به جایی که ازارم میداد ولی اینطوری نبود شرایطم .

+ میخوام شروع کنم به نوشتن همینجا .. شاید کمی از این بار ذهنیم کم کنه . باز شب ها کابوس میبینم .. باز لاغر شدم .. باز دور شدم از خودم . فقط و فقط لازمه یکبار دیگه برای خودم چهارچوب بسازم و توش بمونم .. شاید همه ی این مشکلا از همون میل به رهایی و گفتنش باشه که الان وضعم اینه .

+ زرتشت .

+ میبینی ؟ دوست داشتن اینجوری دلتنگی میاره و دلتو سنگین میکنه ...

+ رها کن ..

+ درگیر یه سری چیزای جدید شدم که داره مقاومتمو بالا میبره ..

 اگه حرفاش راست باشه این حس دوری و جدا افتادن از گروه و بتونه کمک کنه که برگردم احتمالا حالم خیلی بهتر از این حرفا میشه و کارایی و تواناییم بیشتر بشن .

 ولی اصل اینه که ایا جایی که قراره منو ببره همون جای درستی هست که ازش دور شده بودم ؟ چون یادم نمیاد و همه چی بستگی به حسم داره ... انرژی و تمرکزم رو باید قوی تر کنم .

دیروز یه اتفاق خوب افتاد ... دوباره کلاس سه تارم ، دارن دوباره ادمای خوب میان توی زندگیم بعد از اینکه چند نفر سیاهی رو تجربه کردم ... الان برگشت اقای حسن ابادی ، رویا ، فاطمه ، امین ..

و رفتن طه ، استاد شایان ، احسان ( که البته ادم سیاهی نبود ولی حال خوبی بهم نمیداد ) ، پرورش و ...

 + از چیزایی که قلبم رو واقعا زخمی میکرد میخوام دور بشم ... این بار بیشتر نشونه ها رو بگیرم ... مواظب روحم باشم .

+ کاش دوباره رنگ کنم .. اکریلیک هام :)

+ طراحی رو یاد گرفتم که تمرکزم رو زیاد کنه .. این تنها خوبی بود که ازش گرفتم .

بعد از صحبت های طولانی دو شب پیش با مصرف شیر نارگیل و شربت کدئین به مقدار زیاد به علاوه ی حالت تهوع و استفراغ از بینی و تا 4 صبح بیداربودن و تمایل به حرف زدن و شنیدن حقیقت زیرستاره ها ی مخمل شب و توی تاریکی جاده های بیرون شهر هنوز محو حرف هاش هستم و دنبال دلیل یا نشونه ...
که همه ی تلاش ها فکرا ها تصور و ایده پردازی ها برای زندگی خیلی هم بی راه نبوده ... اسمی از اهورامزدا نبود ولی حضورش بود .. ایا واقعا وجود دارن ؟ سپیدی هنوز در حال مبارزه ست ؟  
عنصر آتش و مکمل آن عنصر باد
منم هم جزئی از شما بودم بدون اینکه بدونم ... جنگجویان روشنایی
ستاره ی شش پر سرخابی
ولی همه ی این ها میتونه بازی ذهن باشه برای فریب دادن من و به دست اوردن روحم 
نباید فراموش کنم که دنیا به این سادگیا نیست و پشتش هزار چیز دیگه هست .. پنهان 
چطوری از این بی راهه ای که گفتی بیام بیرون ؟ میدونی واقعا حس میکنم این دور باطل رو .. جلو نرفتن رو بعد از سه سال .. درون خودم گیر کردن رو میفهمم .. کو کسی که بخواد راهنمای من باشه ؟ تو که بلد بودی چرا نمیگی بهم ؟

+ به نظر خودم تقریبا سه هفته ای میشه که افسرده شدم و از دستم در رفته چطوری بهترش کنم ...

 ورزش میکنم مثل یه جور اعتیاد اوری که حالمو تا چند ساعت بعدش خوب نگه میداره ... ولی ورزش تننها فایده نداره .. افسردگی کردن ازهر چیزی بدتره و ساده تره ..

خودمو مجبور کنم کمی که حالمو تغییر بدم .. دوباره برم طراحی کنم ..انگار یادم رفته باشه قبلا چیکار میکردم برای خوب شدن حالم .. برگردم دنیای خودم 

+ امروز پاییز نارنجی رفتیم با بابا بینالود .. جانپناه ،دراز کشیدن زیر نور ..همینقدر که خنده های بابامو میشنوم .. توی سرازیری دستشو میگیرم خوبه 

+ قلبم سنگینه . همین .

+نمیدونم چی منو کشید اینجا بعد از این مدت ؟ 

 شاید مثل همون چیزی که منوکشید سمت پیامک زدن بهت بعد از یه سال و چند ماه 

+ خب ، تنها چیزی که میتونم بگم اینکه 20 ساله شدم ، حالم کمی خوبه و تمرین بی تفاوتی و بی حرفی میکنم ، ادامه میدم و منتظرم خوشحالیای طولانی مدتم جواب بده .. شاید بگی چرته ولی تبدیل لذت های ساده ب سخت تر

+هی اینجام خیلی بد نیست واسه خالی کردن ذهن !

 تاریخ داره و رمز .. کافیه .

 ولی خب دفترمو شاید ترجیح بدم

+ مث یه شهاب سنگ ک از مدار خارج شده  ..

+ بارون اومد ، خیس شدم ، حرف زدم با خودم ، دلم تنگ شد ولی بازخوشحال برگشتم خونه ...

+20 سال تموم شد  ... امروز اولین روز از 21 سالگیه .. نمیدونم حس نمیکنم انقدر بزرگ شده باشم و از درون هنوز حس 18 سالگی رو دارم .. کلی کار نکرده دارم و تجربه های جدید ، آدم ها و دنیاهای متفاوت ، کشف و دیدن دنیا ... بیشتر از همه هم کشف دنیای خودم ... دلم خیلی تنگ شده برای همه اونایی ک دوسشون دارم ولی نیستن ... خداروشکر کردم برای داشتن سارا ، جواد ، احسان ، مهیسا ، مهدیه ، نفیسه ، طاها ، علی ، مامانم و کلی ادمای خوبی ک دارمشون کنارم ... تغییر کردم ، چون از پیله ی تنهاییم دراومدم ... مهدیه میگفت تنهایی بسه . داشتم از همه چی فرار میکردم و میترسیدم از زندگی واسه همینم غرق دنیای خودم بودم . از خدا هم گلایه ای ندارم میدونی هر چی بده باهاش کنار میام ولی میخوام که حواسش بهم باشه همیشه چون میترسم .... به خودم قول دادم برم رشت ، تبریز ، یزد ، شیراز ، ساری و کلی جای دیگه زندگی کنم ... کار کنم ، بزرگ بشم ، دنبال رویاهام باشم ولی هیچوقت روحم پیر نشه ... یادم بیار همیشه که درست زندگی کنم :)


من خوابشو دیدم بعد از 4 سال ... چقدر واقعی .. خود خودش بود...

شعر خوندم دیشب ، یاد یکی :)

+ مُبارک :)

+اون شب که همه حالمون بد بود و خسته بودیم .. من زیر شالگردنم قایم شده بودم و داشتم به این فکر میکردم که تنها برگردم اتاق و باز شلوغیا و دوستای بچه ها ... زهرا گفت با جواد بریم بیرون .. رفتیم . آهنگ و خوشحالی و دود . کاخک سرد ... چرا موهاتو کوتاه کردی ؟ تهش رفتیم سینما ... اشنوگل تا 10:30 از طرف دانشگاه همه بودن ..چقدر دختر کنار زهرا سرفه کرد :)) استرس و نعمتیان .. عطر زهرا .. دستکشامو جا گذاشتم توو ماشین دوستش پیداش کرد :)) (یکشنبه )


+ ریاب و و کرسی و جوشپره های خوشمزه .. دزدگیر ماشین قطع شو تو رو خدا ، بچه ها اینا آشنان :))    شب زهرا اومده میگه برقصیم هضم بشه :)) (چهارشنبه)


+پنجشنبه .. خواب بد .. دل تنگی برای مامان .. وقتی خوابیدم احساس کردم مامانمم رو مبل کنارم خوابه .. مثل همیشه ساعت 4 . کابوس ...ریه درد. ظهر حرف زدن با سارای خوبم که حواسش ب حالم هست ..شب حرف زدن و فیلم نصفه و نیمه سخنرانی پادشاه .. و شاید یک اشتباه احمقانه ی طاها ! 

رویا رو دوباره پیدا کردم ..حرف زدیم و از دلتنگیامون گفتیم برا همدیگه  :)


+ دیگه مثل قبل نمیتونم بخوابم .. همش میپرم از خواب با یه تکون محکم و چشای خسته ..جمعه ست و ابری وباد میاد . پرده رو یکم میزنم کنار بوی برگای شمعدونیم میخوره توو صورتم ..زنده میشم و پرده رو میکشم ... 

ادامه میدیم ...با روشنایی و لبخند ؟ نه با غم تنهایی بدون تنها بودن . اما هنوزم لازمه بازیگر باشم .. بازیگر نور .. چون بهش نیاز دارم ..